![]() |
سال چهارم | شماره چهل و یکم | ژوئن 2008 / تیر 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ | بازگشت به صفحه ی نخست |
|
آف لاین سعید پارسا
کیرالیک او وار می ؟ (خونه اجاره ای دارین؟) کاچ کیشی میسین ؟ (چند نفرید؟ ) ایکی ، بن و آرکاداشیم . (دو نفر. من و دوستم. ) بِکارمیسین ؟ (مجردید؟ ) اِوِت . (بله )
فقط همینا رو میگم و می شنوم . اگه مجرد باشی به ت خونه نمیدن . خوب آخه عزیز من، من مجرد نیستم . ولی اصلاً برای تو چه فرقی می کنه؟ واسه صاب خونه چه فرقی می کنه ؟
یه سال گذشت آ ... مامان دقیقه هاش و حفظ کرده ... می دونی مامان اگه منو همینجور که هستم می خواستی ... احتیاجی به این همه تقلا نداشتیم .
صاحب همین خونه که توشیم حاضر نشد 6 ماهه دیگه خونه رو تمدید کنه . خودش آدم بدی نبود اما همسایه های مسلمون و اخموی همین خونه که توشیم انقدر انگشت تو کار زندگی ما و تو چشمای ما کردن تا آواره شدیم. همسایه های ایرونی همین خونه که توشیم فهمیدن که ما با هم می خوابیم . ما هم میدونیم اونا با شوهراشون می خوابن. شاید با کسای دیگه هم بخوابن، ولی به ما مربوط نیست، فقط می دونیم که با شوهراشون می خوابن. اما خونه هاشون تمدید می شه . ما بهشون نمی گیم چرا با شوهراتون می خوابین. به صاحبخونه هم نمی گیم اینا با شوهرشون می خوابن. اگه هم بگیم، صاحبخونه بیرونشون نمیکنه .
علی ترکی بلد نیست ... له می شم وقتی دارم با بنگاهی صحبت می کنم میخ میشه تو صورت من تا از حالات چهره ی من بفهمه بالاخره خونه می دن یا نه .
به سرایدار این خونه ای که توشیم پول دادیم تا نفهمه ما مجردیم . که نفهمه ماها مجردیم . بی خود دادیم، این بابا نخود تو دهنش خیس نمی خوره . وقتی تختامونو دید که جفت هم گذاشتیم ، فرداش یکی از همسایه هاگفت راسته که شما زن و شوهرید؟! با ما سوار آسانسور نمیشن، بلا نسبت گاو، اگه نوبت ما هم باشه اخم می کنن و میرن توش . مملکت خودشونه ... ای داد از اون کسایی که چشماشونو روی ما بستن و رو بودنمون ضربدر قرمز افتاد . گیر افتادیم تو یه چهارراه از هر طرف بن بست . مثل فکر و خیالای تو کله ی خودشون .
کارت شناساییمون رو که گرفت، گفت شما چه نسبتی دارید با هم؟ گفتم دوستیم. برای مصاحبه ی پلیس رفته بودیم. گفت فقط زن و شوهرا با هم میرن تو. بغل دستیش با خنده ای که جون می گرفت گفت اینا از اووووون دوستا هستن . علی ترکی نمی دونست ... و نمی دونست این همه اشکو من موقع مصاحبه از کجام در آوردم . علی ترکی بلد نیست و الا ازم می پرسید باقی اشکامو کجا قایم کردم .
پامو انداخته بودم رو پام وقتی داشتم حرف میزدم. مردک با لگد پام از رو پام انداخت پایین و فهمیدم اینا جلوی عکس، اسم، امضا یا هر تمثالی از آتاتورک پاشون و رو پاشون نمیندازن .
ما هم خودمون تو مملکتمون یه چیزی مثل آتاتورک داشتیم. چنان ...د به مملکتمون که حالا شما واسه ما شاخ شدین . یکی از ایرونی ها، پول یکی از بچه های ما رو دزدیده بود. وقتی پولشو خواست، با چاقو اومد دم خونه اش و داد و بیداد راه انداخت. خوبه که همسایه های ترک فارسی بلد نیستن و فحش های همسایه های وطنی رو یاد نگرفتن . هیچ چی وطنیش خوب نیست نه ماشینش نه دوچرخه ش نه تلویزیونش نه دولتش .
هموطنای خودمون، انگار اگه به ما اخم نکنن زناشون بهشون حروم میشن.
- می دونی مامان اون روز که گفتی سعید مثل زنا شورتای رنگارنگ داره ... دیگه بریده بودم ... نمیدونی تا صب چقد تو خیابونای تهران گز کردم تا بفهمم دیگه جام پیشت نیست . از سازمان دیدبان حقوق بشر که واسه مصاحبه اومده بودن ترکیه، بچه ها یکی یکی حرف زدن و گریه کردن. پیمان گفت فکر نکنید گفتن اینا واسه ما به همون سادگی شنیدشه واسه شما ... شما که برید ماها تا صب تو بغل هم گریه می کنیم . راست می گفت مرور درد کمتر از تحملش نیست .
از وقتی همسایه های خیلی مسلمون بچه ها عادت کردن به عنوان یه کار مستحب بعد از نماز عشاء خونه ی بچه ها رو سنگ بارون کنن پنجره های شکسته شون جاشو داد به نایلون و پارچه های کلفت .
افسانه ( یه ترنسِ ) دنبال خونه می گرده. آخه اونجا که الان می شینه، لو رفته. به ش نگفتم تقریباً محاله خونه پیدا کنی. گفت به من که هر بنگاهی می رم واسه اونم سئوال کنم . بنده خدا می ترسه پاشو از خونه بیرون بذاره. از صب تا شب می ره یه گوشه ای دور از پنجره می شینه فکر کنه شلاقهایی که تو ایران خورده دردش بیشتر بوده یا سلول ناامن این روزها .
مامان چرا آدمایی که با اتفاقات خیلی کوچیک خیلی شاد میشن، از آدمای کوچیکی که واسه شاد شدن بهونه های گنده می خوان، کمتر شاد میشن؟
مامان چرا وقتی به م می گفتی عرضه ی زن نگهداشتن ندارم و عرضه هیچ کاری رو تو این جامعه گرگ شده ندارم یاد روزایی نیفتادی که دلم لک میزد برم کوچه با بچه ها بازی کنم و نمی ذاشتی با کسی دوست باشم و با بچه گرگ ها آشنا بشم تا بعدش با گرگهای گنده شون بتونم سرشاخ شم؟ از بچه ها کی گرگه سعید کله گنده ... مامان همه ی بچه هات همه جور آزادی ای داشتن چرا ممنوعیت های خونه تو برای من از ممنوعه های دولتی هم بیشتر بود؟ چی می خواستی از بچه آخرت بسازی ؟ ساختی ؟ بردی ؟ باختی ؟ من می تونستم همینی که هستم باشم، پر دل و جرأت هم باشم. حق خودمو هم بگیرم. چرا نذاشتی یاد بگیرم همینی که هستم باشم، پر دل و جرأت هم باشم؟
من خودم چند بار شنیده باشم که ایرانیهای اینجا بگن به ما، قبیله ی کونی ها .
کونشون از چی می سوزه، نمی دونم. این که ما چی هستیم و چه جوری هستیم قاعدتا مجهوله اما واسه آدمای جاهلی مثل خودشون . اگه مردی برو کون بده ببینم . حیفِ تف ... یاد پسرای قبیله افتادم . پسر قبیله... پسرای قبیله ... چی کار کنیم که همه چی یه شکل دیگه شه ... مهربونی نمی خوام، ولی مگه یه کوچولو حق خودمو خواستن در مقابل این همه ناحق خواهیهای اجابت شده ی این همه آدم، چیز زیادیه ..؟
|
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |