![]() |
سال چهارم | شماره چهل و یکم | ژوئن 2008 / تیر 1387 | شناسنامه و تماس | آرشیو چراغ | بازگشت به صفحه ی نخست |
|
نامه ی تشکر و سپاس و قدردانی و دادخواست نامه ی سرگشاده مهدی کاظمی
من در ضمن می خواهم از تمام گروه هایی که ازطرف من مبارزه کردند، مخصوصاً گروه اوری وان، سی او سی هلند، ایرکیو، و دیدبان حقوق بشر، اخبار همجنسگرایان بریتانیا، و روزنامه ی ایندیپندنت که از دشواری های زندگی من نوشت تشکر و قدردانی کنم. ازنماینده گان مجلس در بریتانیا، هلند، به خصوص آقای بوریس فن درهام واتحاد یه اروپا، آقای مارکو کپاتو، آقای مارکو پنلا، خانم سوفی اینت فلد، و به خصوص آقای مایکل کشمن که ازدولت بریتانیا درخواست کرد به من پناهندگی اعطا شود تشکر و قدردانی نمایم. من نامه ی تشکرآمیز جداگانه برای وزیر کشور به خاطر اعطای پناهندگی به من و به نمایندگان مجلس در بریتانیا، هلند و نمایندگان مجلس اروپا برای تشکر از زحمات شان نوشتم. از آقای ب. ای. پالم، وکیل من در هلند و خانم گبریلا بتیگا همکار دفتر لورنس لوپین سولیسیترز وکیل من در این کشور که برای درخواست پناهندگی جدید به من کمک کرد تشکر و قدردانی نمایم. همچنین دوست دارم تشکر و قدردانی های خیلی ویژه ای بکنم. می خواهم از نماینده مجلس ناحیه، آقای سایمون هیوز و گروهش تشکر کنم که به من شانس زندگی در این منطقه را دادند؛ ایشان از وزارت کشور درخواست کرد از اخراج من در دسامبر 2006 جلوگیری کنند. اگر مداخله ی ایشان نبود الآن من اینجا نبودم. در ماه آپریل امسال که من را به بریتانیا برگردانند، ایشان باز هم مثل گذشته از من پشتیبانی کردند. نمی دانم اگر تأثیر این اقدام ایشان نبود آیا می توانستم اجازه ی پناهندگی بگیرم یا نه. علاوه بر همه، می خواستم بزرگترین تشکر و قدردانی را ازدایی هایم بکنم. برای تمام پشتیبانی هایشان، برای پذیرفتن من همینگونه که هستم، برای حمایت از من، با همین هویتی که دارم، برای دشواری هایی که تحمل کردند، برای همه ی آن کارهایی که برای من انجام داده اند و برای عشقی که به من نشان دادند. من خیلی خوش بختم و افتخار می کنم که دایی های من دوستم دارند و از من حمایت می کنند. زندگی من از همان زمانی که شنیدم دوست پسرم را اعدام کردند خیلی سخت شد. خیلی می ترسیدم. برای همین از دولت بریتانیا درخواست پناهندگی کردم. خیال می کردم مردم این کشور که همجنسگرایان را قبول دارند و بر اساس قانون، بدون توجه به جنسیت شان، حقوق مدنی برابر دارند، به درخواست پناهندگی من جواب مثبت می دهند. بنابراین وقتی درخواست پناهندگی ام رد شد تردید به جانم افتاد و خیلی ناامید شدم. من از مردم این کشور خیلی بیشتراز این انتظار داشتم. انتظار این را داشتم که حقوق یکسان مثل مردم اینجا به من داده شود. گمان می کردم دولت متوجه وضعیت وحشتناکی که در آن به سر برده بودم، خواهد شد. نفهمیدم چرا درخواست من رد شد و بعد احساس کردم که قاضی به درخواست فرجام من هیچ توجهی نکرده است. بلافاصله بعد از رد شدن درخواست فرجامم، بازداشت شدم و همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. در یک دقیقه، من هنوز به مدرسه ای در برایتون می رفتم و در دقیقه ی دیگر برگه ی امضا شده ی اخراج به من داده شد و اعلام شد که در عرض چند روز باید به ایران برگردم. تباه شدم.احساس کردم یک قدم با مرگ فاصله دارم. به من گفته شد که تقاضای فرجام بر علیه این تصمیم را وقتی که از این کشور خارج شدم و به ایران برگشتم، می توانم بکنم. اما من فکر کردم چگونه چنین چیزی ممکن است؟ چه کسی برای من درخواست فرجام خواهد کرد؟ بدن مرده ی من؟ آن وقت فکر می کردم که تنها معجزه است که می تواند مرا نجات بدهد. دراین مرحله، دایی من، که از ابتدای ورودم به بریتانیا در خانه ای او زندگی می کردم با نماینده ی مجلس منطقه شان، آقای سایمون هیوز تماس گرفت و او موفق شد اخراج مرا درست به موقع به تعویق بیندازد. باورم نمی شد که به من شانس دیگری داده شده است. به طور موقت آزاد شدم ولی خیلی می ترسیدم که دوباره چند ماه بعد باز به نقطه ی اخراج برگردانده شوم. من به این نتیجه رسیدم که در بریتانیا امن نخواهم بود بنابراین تصمیم به گریز گرفتم. امیدوار بودم که به کانادا بروم. اما در جمهوری چک دستگیر شدم و به آلمان فرستاده شدم. از آنجا بار دیگر گریختم و به هلند رفتم. شنیده بودم که هلند امتیاز مخصوص برای همجنسگرایان پناهجوی ایرانی قائل می شود و نیز قوانین عادلانه تری دارند. بعد از این که در خواست پناهندگی از هلند کردم، حدود یک سال را در آنجا گذراندم. آن یک سال خیلی سخت گذشت به من. پناهنده ها حقوق واقعی ندارند. شما به عنوان یک پناهنده فقط اجازه دارید که یک پناهنده باشید. نمی توانید درس بخوانید، یا کار کنید، یا هر کار دیگری انجام بدهید. به شما تنها اجازه داده شده که نفس بکشید. من در هلند با تعدادی مردم خیلی مهربان برخورد داشتم، کسانی که از کار و زندگی خود برای کمک به من زدند و دوستان خوبی برای هم شدیم. دوست دارم به زودی برای دیدن آنها به آنجا برگردم. سرانجام دوباره درخواست پناهندگی من رد شد، این بار در هلند، و به این خاطر که طبق معاهده ی اروپا، پناهجو فقط در کشور اولی که به آن وارد شده می تواند پناهندگی بگیرد. خیلی از تصمیم که گرفته شد افسرده شدم. من فکر کردم که حداقل همین که تمام سعی ام را برای نجات جان خودم کرده ام کافی است. گفتم هر آن چیزی که می توانستم بکنم کردم اما به موفقیت نرسید، بیشترازاین کاری انجام بدهم. من دیگر خسته شده بودم. فقط می خواستم همه چیز تمام بشود. دیگر نمی خواستم زنده بمانم. در ماه آپریل مرا به بریتانیا برگردانند. خیلی ترسیده بودم ولی از طرفی هم برای دوباره دیدن دایی هایم خشنود بودم. خیلی دلم برایشان تنگ شده بود. خیلی سپاسگزارم از اطمینان دوباره ای که از طرف نماینده مجلس ناحیه، آقای سایمون هیوز، که گفته بود هر کاری در توانش باشد برای کمک به من خواهد کرد، داده شد. من و خانواده ام با ایشان خیلی زود بعد از برگشت من به بریتانیا ملاقات کردیم وایشان وقت گذاشتند و واقعاً به من گوش کردند. از اتفاق هایی که برای من افتاده بود پرسیدند و بعد خودشان به وزارت کشور و دولت توضیح دادند که چرا باید به من اجازه داده شود تا در این کشور بمانم. ایشان من را با وکیل در تماس قرار دادند و او برای درخواست پناهندگی جدید به من کمک کرد. خیلی سپاسگزارم از خانم گبریلا بتیگا از دفتر امور حقوقی لورنس لوپین برای تمام سخت کوشی هایش و تمام کمک هایی که به من کرد. همچنین آقای سایمون هیوز در پشتیبانی از درخواست من به وزارت کشورنامه ای نوشتند. من انتظار این همه کمک را نداشتم. واقعاً احساس کردم که مردم برای دفاع از من جنگیدند. روز دوشنبه به من گفته شد که دولت به من پناهندگی داده است. نمی دانم چه جوری بگویم که چه احساسی داشتم. این بهترین خبری بود که بعد از سال ها شنیدم. من راحت شدم، و حالا فقط خیلی خیلی خوشحال هستم. احساس می کنم که می توانم دوباره زندگی را شروع کنم، برای زندگی و آینده ام برنامه ریزی کنم. می توانم به کارهایی که در این سال های سخت عقب افتاد برسم. عقب افتادگی ها را جبران کنم. حالا برگشته ام و با یکی از دایی هایم زندگی می کنم. دارم برنامه ریزی برای ادامه ی تحصیلم انجام می دهم. خیلی دوست دارم در دانشگاه، داروسازی بخوانم. بی صبرانه منتظر آینده هستم وانجام تمام کارهایی که فکر کردم دیگر قادر به انجام شان نیستم. اما دلم برای خانواده ام و دوستانم درکشورم تنگ شده. من ایران را از دست دادم. ایران کشور من است. خیلی ناراحت کننده است که مردم در آنجا حق و حقوق یکسان، مثل این کشور را ندارند، و این برای من یعنی که در زمان حاضر نمی توانم در آنجا زندگی بکنم. امیدوارم یک روز بتوانم دوباره آنجا زندگی کنم، روزی که زندگی در آنجا امن باشد. امیدوارم که روز برسد که کسانی مثل من از حقوق یکسان با دیگر مردم جامعه برخوردار باشند، این قدر از زندگی وحشت نداشته باشند، آن جور که می خواهند زندگی کنند و به خاطر جنسیت شان، و گرایش جنسی شان، مورد اذیت قرار نگیرند. ولی امروز، و به خاطر امروز، من خیلی سپاسگزارم که اینجا هستم و در امنیت به سر می برم. دلم می خواهد باز هم از مردم بریتانیا، هلند، ایتالیا و تمام مردم اروپا، کانادا، آمریکا و تمام مردم دنیا و کسانی که دلواپس من بودند، کسانی که من را حمایت کردند و موقعیت من را درک کردند. برای این حق زندگی که به من دادند، برای این آزادی که به من دادند که کسی که هستم باشم، خودم باشم، تشکر و قدردانی می کنم. در این لحظه من چیز دیگری بیشتر از این نمی خواهم بگویم. به خاطرحفاظت از زندگی، امنیت، و آسایش خاطرم نمی خواهم رسانه ها با من تماس داشته باشند. بامهر، مهدی |
|
مطالب چراغ را همراه با اسم چراغ بازچاپ کنید. |